
اسمش خاطره بود. دختری خندهرو و شیرین با موهای فر. کلاس پنجم بود وقتی من کلاس چهارم بودم. فکر میکنم روزهای آخر مدرسه بود یا ماههای آخر شاید؛ که با هم آشنا شدیم و آن قدر این آشنایی کم و کوتاه بود که از او فقط همین لحظهی آشنایی را به یاد میآورم، حتی نمیدانم چهرهای که از او در ذهنم مانده، چهرهی خود اوست یا فقط ساختهی ذهنم؛ اما خندهاش را همیشه یادم هست و حرفش را که شد پیمان میان ما. دوستِ دوست باشیم..اسمش خاطره بود. سال که تمام شد، رفت یک مدرسهی دیگر که راهنمایی بخواند توی همان شهر دلنشینی که همیشه آدمهایش را یادش هست. سال بعد فقط من مانده بو...
ادامه مطلب