خرید بک لینک

اسمش خاطره بود. دختری خندهرو و شیرین با موهای فر. کلاس پنجم بود وقتی من کلاس چهارم بودم. فکر میکنم روزهای آخر مدرسه بود یا ماههای آخر شاید؛ که با هم آشنا شدیم و آن قدر این آشنایی کم و کوتاه بود که از او فقط همین لحظهی آشنایی را به یاد میآورم، حتی نمیدانم چهرهای که از او در ذهنم مانده، چهرهی خود اوست یا فقط ساختهی ذهنم؛ اما خندهاش را همیشه یادم هست و حرفش را که شد پیمان میان ما. دوستِ دوست باشیم..

اسمش خاطره بود. سال که تمام شد، رفت یک مدرسهی دیگر که راهنمایی بخواند توی همان شهر دلنشینی که همیشه آدمهایش را یادش هست. سال بعد فقط من مانده بودم، توی آن سالن بزرگ کمنور با هشت تا کلاس چهارم و پنجم که توی هر کدام نزدیک به چهل نفری داشتند "باز باران" میخواند و ما پنجمیها هم" جدا شد یکی چشمه از کوهسار..". من مانده بودم ودلی که هر از گاهی هوایش را میکرد، در آن غروبهای زمستان که هنوز به خانه نرسیده بودیم هوا تاریک میشد و پنج شش ساعتش، پنج شش روز بود انگار از بس خسته بودیم.. از بس دنیا بزرگتر بود. آن قدر بزرگ که از یاد رفتن و از یاد بردن بیش از آن که بیمهری به حساب بیاید، طبیعی جلوه میکرد.

اسمش خاطره بود و خاطره ماند. شاید اگر روزی توی این همه التهاب روزگار و این همه بالا و پایین هم راببینیم، مکث میکنیم و شناخته نشناخته، رد میشویم.. و اصلا چه خوب که برای هم اگر باشیم، همان کودکیهایمان باشیم.. هر کس همان تصویری بماند که با آن دلی را برده.

چیزی از ذهن آدم پاک نمیشود فقط گاهی یک نور، یک نگاهِ شبیه، یک حرف همه را دوباره مینشاند روبرویت.. چند روز پیش دخترک پنج شش سالهای را دیدم که خیلی شبیه به کودکیهای من بود و یک جوری زل زده بود توی چشمهای من که انگار اول او مرا به جا آورد و بعد من فهمیدم، با آن موهای کوتاه و پیراهن سفید و چشمانی که بی وقفه میدید. بعد که دست مرا گرفت و برد به آن خانهی قدیمی که یک حوض هم داشت و پر بود از بهارنارنج و گلهای سپید کاغذی! خاطره هم دوباره پا گرفت.

برچسب: خاطره اسدی,خاطرة,خاطره حاتمی,خاطره پروانه,خاطره ها,خاطره به انگلیسی,خاطره,خاطرة قصيرة,خاطره ختنه,خاطره چت, نویسنده: نگین کریمی تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 7:24

صفحه بندی