برمیگشت از شهری که غریبکُش است.. از شهری که شاید مهربانی را انداخته به فردا.. فردایی که دیر است، فردایی که خیلی دیر است؛ برای نامهربانی حتی، برای هرچه دیر است فردا.
برمیگشت و من وسعت پیش رو را با خطوط ممتد و بریده، با یک لیوان چای داغ از دست یک همدیار با مرام که تمام خستگیام را از تنم بیرون کرد، نقش میزدم.. نقش میزدم کوه را به عصیان روندهی جاده.. نقش میزدم خاک را با بوی خنک عصر، با نورهای جامانده بر کف جاده.. نقش میزدم با مهربانی آدمهایی که امروز مهرباناند؛ همین امروز، همین لحظه، در همین دیار گل و بلبل..
و دوست داشتم راه کش بیاید.. دوست داشتم تمام بشود و نشود.. دوست داشتم. هر چه را که بود دوست داشتم.
برچسب:
نویسنده: نگین کریمی