خرید بک لینک

راستهی خیابان را گرفته بودم و میرفتم.. ساعت هفت عصر بود، کمی این طرفتر یا آن طرفتر، چه فرقی داشت، عصر بود و باد بود و بوی ملایم اسپند کافهی همین سر خیابان. صاحب کافه مشتی اسپند را در آتشگردان کوچکی ریخته و از سقف شیروانی آویزان کرده بود تا برای رهگذران، یاد سالهای دور و نزدیک را زنده کند.. یاد آدمها.. یاد هرچه اصلا، چه فرقی داشت.. ریخته بود که آنها را به لحظهای ببرد و از لحظهای بگیرد.. آنها را به باد بسپرد، به خاک، به آسمان و بگذارد که به نگاهی ببازند. بگیردشان از هیچ و از هیبت همه چیز.. بگیردشان که از وابستگی گرفته باشد؛ از هر چه برچسب دارد.

عصر بود و باد بود و بوی ملایم اسپند توی آتشگردان و مگر میشد آدمی خود را به این لحظه نبازد.. خود را به دست این زمان نسپارد.. نمیشد و خوب هم که نمیشود.. خوب که دل میزند به دریای وحشیِ عاصی و از میان تمامی این دنیا تو را مهمان دلتنگی آدمهایی میکند که انگار این زمانِ کال باید میگذشت تا فصل رسیدنشان برسد..

اصلا خوب میکند این دل، هرچه میکند. خوب میکند..

برچسب: نویسنده: نگین کریمی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 19:36

صفحه بندی