خرید بک لینک

بیست/ شهریور/ نود و پنج

هر روز تو را به بوسهای مینوشم
تنها شراب نيامده از انگور

صابر ابر

*******************************

بیست و یکم/ آبان/نود و پنج

روابطی که آدمها را تعریف میکند..

برخی روابط، آدم را کوتاه میکنند و برخی افراشته.. حتی در یک رابطه، میشود یک سر، متحمل کوتاه شدن شود؛ یک سر افراشته.. البته سران رابطه میتوانند جامهی خود را برکشند؛ اما این روابط به نظرم اشتباه اند..

همیشه در نوشتن مناسبات زیادی دارم؛ بر خلاف گفتن.. میخواهم دربارهی جوهرگرایی و رابطه گرایی بنویسم.. عناوین یکی از بحثهای جالب فلسفهاند.. هر دو گرایش، پیروان مطرحی هم برای تعریف ماهیت فضازمان به گونهی خود (مستقل یا مرتبط) دارند. اصولا جذابیت فلسفهی علم یا به طور کلی فلسفه، برایم همیشه در این بوده که نمودهایش را میشود در زندگی واقعی سادهی خود دید. استقلال و ارتباط وقتی در زندگی آدمها بحث میشود، تعاریف جدیدی از خود و آدمهای پیرامون به دست میدهد..

آدمهایی که در جایگاه و روزگاری که تعریف میشوند، درست تعریف میشوند و همین طور آدمهایی که در روابط اشتباهی تعریف میشوند، زمانهای اشتباهی، حرفهای اشتباهی، حسهای اشتباهی و... این همه مسائل اشتباهی، آدمهای اشتباهی میسازد که شاید مستقلا و از نگاه جوهرگرایانه آدمهایی باشند که همه چیزشان به جا و به اندازه است؛ اما در روابط، تعریف نادرستی از خودشان ساختهاند. شاید دلیل عجول بودن همین اشتباهی تعریف شدن یا اشتباهی تعریف کردن خود باشد یا دلیل رقیب جستن.. آدمهایی که همه را رقیب خود میپندارند و مدام میدوند حتی اگر آن دیگران بخواهند به هر شکل ثابت کنند در آن میانه اصلا جا و حرف رقابت نیست؛ اما آن که خود را در جایگاه رقیب تعریف کرده، وضعیت را رقابتگونه میبیند.

برخی اگر با جوهر خود راهی را به پیش نبرند، سعی میکنند که ماهیتا همانی باشند که در رابطه تعریف میشوند.. از رابطه برای خودشان امید و آرزو هم میسازند.. میخواهم دربارهی چندتا از شخصیتهایی که به نظرم روابطشان، آنها را میساخت، بگویم:

در کتاب موشها و آدمهای جان اشتاین بک جورج هم از رابطه با لنی که دوست او بود رویا ساخته بود و بعد به جایی رسید که همین رویا را کشت. گویی تاب ماندن در آن رابطهی اشتباه را نداشت. کوتاه شده بود جایی..

داستان دیگری که همیشه تداعی کنندهی روابط زخمی آدمهای عصر و زمانهی خاصی برایم بوده، کتاب دوست داشتنی سمفونی مردگان عباس معروفی و روایت یک نیمروز ملتهب است.. آن جا هم اورهان ناچار میشود برادرش یوسف را بکشد؛ اما ناخودآگاه تاب بودن در رابطهی آیدین را که او را دیوانه کره بود، نیاورد و شد مردی که هر که او را میدید، میگفت خودش را در آب حلقآویز کرده است؛ بد تعریف شده بود.

رت باتلر در رمان بر باد رفتهی مارگارت میشل مردی بدنام بود که حتی اسکارلت هم که پدرش او را دخترک بوالهوس و سبکمغز خواند، از او دوری میکرد؛ اما در رابطهی پدری که تعریف شد برای آن که فردای دخترش خراب نشود با آن همه تکبری که داشت، حواسش به مردمداری بود. یا اشلی که نمونهی آدمی است که اول در رابطه با خودش درست تعریف شده بود.. آدمی که به خودش متعهد بود.. اول به خودش متعهد بود و آدمی را که به خود متعهد هست، میتوان در روابط اجتماعی از او انتظار تعهد داشت..

یا در کتاب عشق سالهای وبای گابریل گارسیا مارکز، فلورنتینا چون به آن که عشق او بود نرسید؛ دست به هر رابطهای زد.. خود را در هر رابطهای تعریف کرد؛ اما هیچ کدام خود او نبودند. حتی آخر کار که خود را در رابطهی عشق ابراز کرد، باز او نبود.. آدم زخمیای بود که همیشه به دنبال خواستهاش بود تا خود را در آن بیابد؛ اما غافل از آن که زمان میگذشت و بی هیچ نقطهی عطف در زندگی، تعاریف مدام عوض میشود..

رابطهها میتوانند فردی را بسازند یا میتوانند او را ویران کنند؛ اگر جایگاه و مفهوم سیال فضازمان را درست یا نادرست تعریف کنند.. مثلا اگر کسی بداند جایگاهش در رابطه با طرف دیگر رابطه، کجاست مدام خودش را مقایسه نمیکند، مدام نمیپرسد چرا چنین و چنان؟ اگر نه، همه چیز در تعلیق است. تعلیق زمانی شروع میشود که آدمی جایی برای محکم ایستادن نبیند و گاهی اصلا خود فرد میزند و همهی جاهای مانده را ویران میکند.. بعد می خواهد به عشق چنگ بزند تا در رقابت پیروز شود، حال آنکه عشق به فروتنی بیشتر احتیاج دارد.. به دروغ چنگ بزند، حال آنکه دروغ؛ خود، آدمی را ویران میکند.. به رفتن؛ رفتنهای عجولانه، حال آن که کسی پیشتر میرود که راه خودش را میرود نه راهی که دوست ندارد؛ اما طبق تعریف باید برود..

*******************************

یکم/ آذر/ نود وپنج

آدمِ نه!

گاهی آدمِ نه باید بود؛

*******************************

دهم/ آذر/ نود و پنج

گاه ما را مرزها میسازد..

بی مرزی و بی دیواری همیشه وسعتت را بی انتها نمیکند.. گاه بی انتهایی چنان تنگت میکند که واداری وسعت را واج به واج؛ وجب به وجب اندازه کنی..

بازهم اندازه، باز هم به اندازه میرسی.. به بخششِ بهاندازه، به مهربانیِ بهاندازه، گاه به خاموشی، به سکوت؛ چرا که هر سخنی زیاد است.. خارج از هر ظرف و اندازه..

آن که میشنود.. آن که میبیند.. آن که درک میکند، باید چیزی فراتر یا فروتر از آدمیان باشد.. آن که درک میکند؛ آن که دروغ را میفهمد؛ اما به گوینده حق میدهد، باید چیزی فراتر یا فروتر از آدمیان باشد.. آن که حرفهایش را محتاط میزند.. آن که حواسش هست.. آن که اندازه را میفهمد؛ اما دلش رضا نمیدهد..

بی مرزی گاه شبیه غربت است؛ عمیقا غربت..

*******************************

چند/ بی چند و چون/ هزار و سیصد و چند

سال هزار و سیصد و چند بود.. ماه، ماه بی چند و چون زمستان و روز که نه، روزگاری بود..

روزگاری بود.. میگفتند هر که به دنبال آن که ندارد، آن چه ندارد میرود؛ ما اما به سوی هر چه رفتیم، داشتیم.. داشتیم و بیش داشتیم؛ اما بیشتر خواستیم..

بیشتر میخواستیم.. نهایت آن چه که بود و به بی انتهایی رسیدیم.. به هر دری که میرسیدیم، در دیگری باز میشد.. داشتیم و نداشتیم.. هر بار که پیش میرفتیم، دیدیم دقیقا آن چه را که داشتیم، نداریم.. در هر قدمی هر چه به داشتهها افزوده میشد، بیشتر به نداشتهها میافزود..نداشتههایی که روزی داشتیم و ما را از آن چه که هیچ گاه نداشتیم دور میکرد..

دورِ دور؛ آن قدر که هیچ وقت برنگشتیم.. بی نگاه پشت سر رفتیم.. چرا که حقیقت؛ حقیقت مجردِ بی نام و بی آوازه ما را میخواست و چون ستارهی صبح خط نگاهمان را میگرفت.. همهی راه را او آمد.. راهی که خیال میکردیم خود، همهاش را پیمودهایم..

داشتیم، همان که داشتیامش، ما را صدا کرد و هر چه بیشتر دیدیم، بیشتر به این که نداشتیم مومن شدیم.. مومن شدیم که داشته و نداشته یکی است.. در این میان فارغ از آن چه به دنبالمان بود و به دنبالش بودیم، به وحدت رسیدیم.. به یگانگی شاید..

برچسب: نویسنده: نگین کریمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 22:24

صفحه بندی