... ناخواسته پیدا میشویم
و در انبوه نگاههایی سنگ و سرزنشبار
رو به انتهایی میرویم
که باید چشمها را بست و رفت؛
باید گوشها را گرفت
و دل به دریا زد؛
" نفس میکشم قلبم تیر میکشد،
نگاه میکنم سرم درد میگیرد،
چشمهایم را میبندم جنگ میشود،
گوشهایم را میگیرم دنیا به هم میریزد،"
قصه همین بود؛
ناخواسته از دل حرفهای از همه در این دنیا سر بر آوردیم،
و تاوان همهی آنچه را نگفتهایم،
نخواستهایم،
نکردهایم،
یکجا در هنگامهای که هیچکس پای حرفهایش نماند،
پای تو دادیم.
درست خواندی
ما به دروغ متهم شدیم...
* بخشی از یک شعر
برچسب:
نویسنده: نگین کریمی