"... فرمانده گفته بود «به دامشان می اندازیم» و بعد که روی کول محمدحسین و زیر دست و پای بقیه به هوش آمدم، همه ی آن لحظاتِ آخر همچون شوکرانی که بخواهند به زور به خوردت دهند، حلقم را سوزاند و پایین رفت و فهمیدم به دام افتاده بودیم و به دام افتاده بودند. دود انفجار و گلوله که فرو نشست، تنها یک نفر از سربازان دشمن از لابلای بدن های بی جان برخاست. انگار همان لحظه از گور برخاسته باشد، تکان که می خورد خاک از لباسش میریخت. بی دفاع بود و چون اسلحه من هنوز پر بود، پیروز میدان شدم و او اسیر شد. فانوسقه ی محمدحسین را از دور کمرش باز کردم. شکمش ترکیده و قسمتی از روده اش گیر کرده بود میان سگک کمربند.
محمدحسین را دوست داشتم از آن آدم هایی بود که برای لاپوشانیِ تندمزاجیشان، می گویند «توی دلش هیچی نیست اما». پیشانی اش را نبوسیدم برای خداحافظی. از مدت ها پیش که جنگ بالا گرفته بود، وقتی نمی ماند برای این دل گرفتن و دل دادنِ آخرین. با فانوسقهی محمدحسین دستان اسیر را بستم.کمربند خودش را کشیدم بیرون تا در سنگر که تقریبا یک کیلومتر دورتر بود پاهایش را ببندم. بی حرکت زل زده بود به من. رنگ پوستش همان رنگی بود که همهی صورت های زیر آفتاب مانده، هستند. با چشم هایی رنگ چشم های خودم و اما مژههای قهوهای روشن. نمی دانستم از کدام ارتش است. روی لباسش هیچ آرمی نبود. با اسلحه ام زدم پشتش و انداختمش جلو. از کنار محمدحسین و بقیه گذشتیم. از بعضی ها چیزی نمانده بود. طوری که نمی شد تشخیص داد خودی هستند یا نه. همانطور که اسلحه را نشانه گرفته بودم پشت سرِ اسیر، چشم چرخاندم که بدانم دشمن از کدام جبهه بوده. یونیفرم و بدنهای خونی و تکهتکهشدهشان، زیر دست و پا و گُرده ی بی جان بقیه مخفی شده بود. گاهی همین طور بود ما بی آنکه بدانیم دشمن کیست حمله می کردیم. یعنی از زمانی که جنگ آنقدر بالا گرفت که کشورها مرز خودشان را جوری فتح می کردند که مرز دشمن را، دیگر کمتر ارتشی می دانست جبهه ی روبرویش از کدام کشور است. متحد و متفقی وجود نداشت. پیروزی هم. می خواهم بگویم، تنها راه زنده ماندن جنگیدن شده بود..."
*صلح در وقت اضافه/ نوشتهی نغمه کرمنژاد/ برگزیدهی دوم جایزهی بهرام صادقی/ انتشار در سایت خوابگرد
برچسب:
نویسنده: نگین کریمی