از دیروز فکرش افتاده بود توی سرم، فکر میکردم چه قدر جایش میان این همه افکار سخت و ساده خالی بود.. چه قدر زیاد بود.. چه قدر کم هست.
امروز از همان سر صبح، توی هوای خنک شهر، دل به دل چراغهای تا صبح بیدار، پا به پای راهی که سخت و بی امان میرفت، توی چشم آدمهایی که سلام سادهی هر صبحشان خنده بود، توی دلخالی بغضهای پشت شیشهی دودی، پیش لبتشنگی چشمانتظار گلدان شمعدانی، توی رفتنهای بی نام و بی نشانی، در تمام لحظههای خستهی راهی که بی نفس برمیگشت، در ته فنجان تلخ قهوهی عصر، توی مزهمزهی هلوی از دهن افتادهی این فصل، لا به لای نفسهای رهایی، گوش به گوش حرفهای زیادی، توی پژواک خندههای از ته دل یک خانهی خالی، پشت پنجرههای یک شب تا بیانتها آبی، پیش تنهایی تاریک یک دل بی انتظار، توی چشمان سیاه سایههای افتاده بر پردهی بیدار، تکیه بر دلسنگی بی رحم این همه دیوار... به یک چیز میاندیشیدم، به آب!
برچسب: گزارش یک روز کاری,گزارش یک روز برفی,گزارش یک روز بارانی,گزارش یک روز تعطیل,گزارش یک روز,گزارش یک روز گردش در طبیعت,گزارش یک روز بدون کیف,گزارش یک روز اردو,گزارش یک روز طبیعت,گزارش یک روز در مدرسه,
نویسنده: نگین کریمی