
نقطه ای که در ختم سخنها نشسته ای.. خانه پیوندهای روزانه لغتی که نمیآید گریه ها در گلوی من پنهان به هزار وعده ماندیم و به یک فریب خفتیم بایگانی پیوندهای روزانه بایگانی خرداد ۱۳۹۶اسفند ۱۳۹۵بهمن ۱۳۹۵دی ۱۳۹۵آذر ۱۳۹۵آبان ۱۳۹۵مهر ۱۳۹۵شهریور ۱۳۹۵ برچسبهـا پیوندهــا </ font color="#000000" style="font-size: 9pt; font-family: Arial"> فرشتهای در خرابات برای پخش آهنگها نیاز است فیلترشکن فعال باشد. ...
ادامه مطلب
خیابان به پیش می رفت در هیاهوی نامنظمی که با هر برآورد به صفر میرسید، در پیچ در پیچ زندگیِ عصرگاهی موجودات با آن سرعتهای سرسامآور عجیب. در این میان مرا تارهای سپید مویت به کهکشان دیگری برد.. به جایی که فهماند زمان با تو هم میگذرد.. زمان با من هم میگذرد و سهم این سپیدی را آیا باید از زمانهایی که بودیم دانست یا زمانهایی که نبودیم.. برچسب: از زندگی, وقتی که دلی به تار مویی بند است...
ادامه مطلب
ای بکر ترین برکه! هلا سوره ی صافی! پرهیز کن از این همه پرهیز اضافی! مهری بزن از بوسه به پیشانی سردم بد نام که هستیم به اندازه ی کافی! تلخینه ی آمیخته با هر سخنت را صد شکر! شکرپاش لبت کرده تلافی! با یافتن چشم تو آرام گرفتم چون شاعر درمانده پس از کشف قوافی.. چندی ست که سردم شده دور از دم گرمت.. بر گرد...
ادامه مطلب
راستهی خیابان را گرفته بودم و میرفتم.. ساعت هفت عصر بود، کمی این طرفتر یا آن طرفتر، چه فرقی داشت، عصر بود و باد بود و بوی ملایم اسپند کافهی همین سر خیابان. صاحب کافه مشتی اسپند را در آتشگردان کوچکی ریخته و از سقف شیروانی آویزان کرده بود تا برای رهگذران، یاد سالهای دور و نزدیک را زنده کند.. یاد آدمها.. یاد هرچه اصلا، چه فرقی داشت.. ریخته بود که آنها را به لحظهای ببرد و از لحظهای بگیرد.. آنها را به باد بسپرد، به خاک، به آسمان و بگذارد که به نگاهی ببازند. بگیردشان از هیچو از هیبت همه چیز.. بگیردشان که از وابستگی گرفته باشد؛ از هر چه برچسب دارد.عصر بود و باد بود و بوی ملایم اسپند توی آتشگردان و مگر میشد آدمی خود را به این لحظه نبازد.. خود را به دست این زمان نسپارد.. نمیشد و خوب هم که نمیشود.. خو...
ادامه مطلب
دوست دارم از این بعد از کتابهایی که خواندم، فیلمهایی که دیدم، آهنگهایی که شنیدم و هر دیده و شنیدهی دیگربنویسم.. از همهی دنیای پشت سر و پیش رو....
ادامه مطلب
نوشتن در جای تازه، همچون باز کردن یک دفتر سپید صدبرگ دیگر است؛ اولش انگار هیچ چیزی برای نوشتن نیست، پیدا نمیکنی؛ ولی کم کم نوشتهها میشوند نفس و گم میشوی لا به لای شمار نفسهای نوشته. ...
ادامه مطلب