۳۰- پادشاه فصلها پاییز
-
تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 19:35
آخر هم برداشتند یه ورق کاغذ چسبوندند پشت شیشه که:" خودسر شده، اشتباه شده، بایست ببخشید.."آدم به دلش چه طوری حالی کنه که اشتباه شده؟ برداشته شده از رادیو چهرازی
۳۱- آذر، ماه آخر پاییز
-
تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 19:35
میایستی یا میچرخی؟ از یک راهی برو. همهاش یک جا ایستادهای؛ همان جا که بودهای. همهاش کنار این علفهای زرد خزانزده، که دورشان میلهی آهنی است. همهاش دور این مجسمه. این مجسمه که نگاهش از هزار سال پیش سوی تو میآید! داستان آذر، ماه آخر پاییز/ در مجموعه داستانی با همین نام/ ابراهیم گلستان
۳۲- هم قبیله
-
تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 19:35
تشنه و مومن به تشنه موندن؛ غرور اسم دیار ما بود.. ترانه ی شب زده/ زویا زاکاریان
۱۷- لذت ناشناختهها
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 12:46
انسانها معمولا ما را تشویق میکنند که به بهای از دست دادن کنجکاوی، احتیاط را برگزینیم و به قیمت از دست دادن ماجراجویی، به امنیت متوسل شویم، از مجهولات بپرهیزیم و پا به وادی ناشناختهها نگذاریم. ولی به این حقیقت توجه کنیم که زندگی که در آن لذت کشف کردن نباشد، حتما طعمی امتحان شده دارد و تکراریست.. بروی...
۱۸- لحظههای حقیقی، لحظههای حقیقی
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 12:46
متشکرم از برادرم که این کتاب را به من معرفی کرد و متشکرم از زمان که سخاوتمندانه فرصت خواندنش را آن هم در این یک روز به من داد. در پایانِ این کتاب حس تشکر را که هیچگاه به خاطر داشتنش به خود نبالیده بودم، برایم قابل افتخار کرد.. عشقی که بی نهایت عرضهاش میکردم؛ اما آدمهای دنیا آن را به حساب دیگری میگذا...
۲۰- رفتنات، آمدنات، خندهات، گریهات، آشتیات...
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 12:46
هوس تنهایی کردهام.جای خلوتی میخواهم و صدای او را که دائم بگوید : "دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم" و من با صدایش در خودم غرق شوم و بغض کنم تا کلافه شوم و بگویم : " بس است دیگر! بگو دوستت ندارم. بگو از تو متنفرم، بگو برو گم شو!"و او با بغض بگوید: " دوستت ندارم. از تو متنفرم. برو گمشو" و من از شنید...
سال بلوا
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 17:47
حسینا یک جور خاصی توی سال بلوا نبود؛ جوری که آدم مدام پیاش میگشت، هوایش را میکرد، دلش هم تنگ میشد؛ ولی هیچ چیزی نبود که دلش را به آن بند کند..شاید فقط میشد از فلکهی سنگسر؛ از ضلع جنوبی فلکه، از پشت شیشهی می فروشی کیپور که بخارش به اندازهی یک کف دست پاک شده بود، فهمید حسینا پشتش نشسته و دارد خانهی دک...
نمیتوانستی؟
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 17:47
تو میتوانستی گاهی خودیتر شوی.. گاهی نزدیکتر و آشناتر و بگذاری دنیا را از نگاه تو، شانه به شانهی تو بنگرم.. تو میتوانستی.. تو میتوانستی.
اکسیر
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 8:46
هر چه نوشتم آن نبود.. آن چه مدتی است مرا به تجرد کشانده.. به حس عمیق، در خود آویختن.. ماههاست دنبال واژه و تعریفم، تا دیروز به آن خوشبختیِ مجرد، فارغ از همه چیز میگفتم.. امروز حتی نمیدانم آن را چه بنامم.. هر کسی حقیقتی دارد و هر حقیقتی راهی.. حقیقتی مرا به سکوت کشانده.. به تجرد.. دوری.. بی تعلقی.. گ...
از زندگی
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 20:22
دوست دارم از این بعد از کتابهایی که خواندم، فیلمهایی که دیدم، آهنگهایی که شنیدم و هر دیده و شنیدهی دیگربنویسم.. از همهی دنیای پشت سر و پیش رو.
بادبان گشوده در سراب*
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 18:34
ما را به نام خواندندفانوسهای کور دریاگرددر سکوت واژگون و تاریک قایقها،وقتی که دستاویزمان نور بود؛وقتی افق در اندیشهی مرغان دریاییپرتگاهی بود رو به گود آسمان؛وقتی که دریا داشتیک به یکاندیشههای ناتمام مردهای بر آب میآورد. * بخشی از یک شعر
گزارش یک روز آبی
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 18:33
از دیروز فکرش افتاده بود توی سرم، فکر میکردم چه قدر جایش میان این همه افکار سخت و ساده خالی بود.. چه قدر زیاد بود.. چه قدر کم هست.امروز از همان سر صبح، توی هوای خنک شهر، دل به دل چراغهای تا صبح بیدار، پا به پای راهی که سخت و بی امان میرفت، توی چشم آدمهایی که سلام سادهی هر صبحشان خنده بود، توی دلخالی...
از نو نوشتن
-
تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 7:24
نوشتن در جای تازه، همچون باز کردن یک دفتر سپید صدبرگ دیگر است؛ اولش انگار هیچ چیزی برای نوشتن نیست، پیدا نمیکنی؛ ولی کم کم نوشتهها میشوند نفس و گم میشوی لا به لای شمار نفسهای نوشته.
یک مرد در همهی دنیا!
-
تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 7:24
به گمانم مردی که دلواپس فرداست*، آمده که بماند. شاید آنچه یک زن را به ماندن در دنیایی این همه زخمی دلگرم میکند، مردی است که پای خیلی چیزها مردانه بایستد. ایستادنی که میتواند یک زن را مجاب کند پای رفتهها هم بماند. مردی در دنیای خود یا حتی در دنیای دیگری.. اصلا یک مرد در همهی دنیا! *اگه میگم گرهها رو ...
آدمهای منیفست
-
تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 7:24
برخی همیشه حرف دارند، بعضا حرفهای خوبی هم دارند؛ اما همیشه دارند و همین سر آدم را درد میآورد. مدام برای خوشان و اطرافیانشان بیانیه صادر میکنند، قانونهایشان روزی هزار بار عوض میشود؛ اما همان هزار قانون را هم دو هزار بار تکرار میکنند. آدم ماندن و پافشاری کردن نیستند و مدام قانون عوض میکنند که نخواهند ...
صلح در وقت اضافه*
-
تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 7:24
"... فرمانده گفته بود «به دامشان میu200fاندازیم» و بعد که روی کول محمدحسین و زیر دست و پای بقیه به هوش آمدم، همهu200fی آن لحظاتِ آخر همچون شوکرانی که بخواهند به زور به خوردت دهند،u200f حلقم را سوزاند و پایین رفت و فهمیدم به دام افتاده بودیم و به دام افتاده بودند. دود انفجار و گلوله که فرو نشست، تنها...
ناخواسته پیدا میشوی*
-
تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 7:24
... ناخواسته پیدا میشویم و در انبوه نگاههایی سنگ و سرزنشباررو به انتهایی میرویمکه باید چشمها را بست و رفت؛باید گوشها را گرفتو دل به دریا زد؛" نفس میکشم قلبم تیر میکشد،نگاه میکنم سرم درد میگیرد،چشمهایم را میبندم جنگ میشود،گوشهایم را میگیرم دنیا به هم میریزد،"قصه همین بود؛ناخواسته از دل حرفهای از همه ...
خاطره
-
تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 7:24
اسمش خاطره بود. دختری خندهرو و شیرین با موهای فر. کلاس پنجم بود وقتی من کلاس چهارم بودم. فکر میکنم روزهای آخر مدرسه بود یا ماههای آخر شاید؛ که با هم آشنا شدیم و آن قدر این آشنایی کم و کوتاه بود که از او فقط همین لحظهی آشنایی را به یاد میآورم، حتی نمیدانم چهرهای که از او در ذهنم مانده، چهرهی خود اوست...